دفتر ....... من

هرچی دوس داری اسمشو بذار ^__^

خسته ام از تظاهر به ایستادگی
زور که نیست
دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم
و با لبخندی مسخره وانمود کنم که
همه چیز رو به راه است
...
زور که نیست
اصلا دیگر نمی خواهم بخندم
می خواهم لج کنم
با خودم با همه ی دنیا !!!
چقدر بگویم فردا روز دیگریست!!!
و امروز بیاید و مثل هر روز باشد !!!


نویسنده : ملکه بارون ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٥/٢٧


امشب دلم تنگ شده
برای عکس هایی که از تو گوشیم پاک کردم
برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگه چیزی توش نمی نویسم
برای کسی که مدتهاست ندیدمش
برای آدمهای حسودی که دورم می چرخیدن و نشناختمشون
برای آرامشی که مدتیه دیگه ندارمش
برای خودم که حالا خیلی عوض شده...



نویسنده : ملکه بارون ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٥/٢



 

بدترین حس دنیا وقتیِ که دلت بخواد صداش رو بشنوی
ولی نتونی زنگ بزنی . . .

درست مث همین الان 

 

 

لامصب از سگ وفادار تره این تنهایی..
تنهاش که میذاری میری تو جمع کلی میگی میخندی... بعد که از همه جدا شدی از کنج تاریکی میاد بیرون وا میسه بغل دستت ..دست گرمشو میذاره رو شونت بر میگرده.. در گوشت میگه - خوبی رفیق؟ بازم خودممو خودت...

 

آره فرقی نمی کنه!
گاهی وقتا،هیچی باهیچی فرقی نمی کنه!درکه بسته شد،دیگه فرقی نداره!فاصله ات صدمتره،یا صدقرن!
وقتی نمی بینمت،چشمام باشن،یا نباشن!
وقتی نیستی دیگه،برام هیچی باهیچی فرقی نمی کنه!



نویسنده : ملکه بارون ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٥/۱